نمايشنامه زاغ بور نمایشنامه نویس: بابك دهقاني
نمايشنـامه زاغ بـور
اقتباسي وفادارنه از داستان "آوازي براي وطن"
نويسنـده بابـك دهقـاني
هرگونه استفاده بدون مجوز کتبی از سوی نویسنده ممنوع می باشد.
شماره های تماس و تلگرام 09387218998-09179703235
کسان نمایش:
زاغ بور
صاحب
سپیدار
ماهی ها (سه ماهی)
پرنده ها (سه پرنده)
لک لک
طاووس
پرستو
چلچله
سيره ي سربادامي
طوطی
قرقاول
مرغ دریایی
مرغ ماهي خوار پير
صحنه اول:
خانه ای زیبا و قشنگ که در وسط آن قفسی از جنس طلا وجود دارد که زاغ بوری در آن زندانی است. البته این قفس به وسیله ی طنابهای زرد رنگ مشخص شده است که دقیقا روبروی صورت تماشاچی ها می باشد.
همه بازیگران با هم (خطاب به تماشاچی):
ای خانومها، آی آقایون
سلام ما بر شما
می خواهیم باتون حرف بزنیم
چند کلمه بی ریا
از ته دل با شما
از صبح تا شب
از شب تا صبح
حرف بزنیم با شما
بگیم از این و از اونا که اومدند بی ریا
از ته دل با شما، بگن از روی وفا، چند کلمه بی ریا
راوي: (با شادی و خوشحالی) بچه ها سلام. حالتون خوبه؟ سلامتین؟ ناز و قشنگ و خوب هستين؟ با ادب و تميز هستين؟ خوب حالا كه اينقدر خوبيد با ادب و تميزيد، قصه دارم براتون يه قصهي خوب و قشنگ براي گلهاي رنگارنگ.
يكي بود يكي نبود. روزگاران قدیم را یادتان نیست شما، ولی ما قصه گوها روزگاران قدیم را جلو چشمان قشنگ شما بچه ها می آوریم. خیلی خیلی سال پیش توی یک جنگل سر سبز و قشنگ کلبه ای بود. در آن کلبه شکارچی ای زندگی می کرد. قفسی داشت که در آن پرنده ی زیبایی بود. قصه ي امروز ما در مورد یک پرنده اي هست كه اسم او زاغ بور بود. اين زاغ بور قصهي ما چند روزي بود كه كف قفس مثل مرده ها افتاده بود و مرتب يک شعر را زير لب زمزمه مي كرد.
زاغ بور: (با ناراحتی) كو، كو، كو وطنم ... كو، كو، كو وطنم ... كو، كو، كو وطنم ... كو، كو، كو وطنم ...
صاحب زاغ بور كه از شنيدن اين آواز خسته شده بود، وارد می شود و می گوید: (با ناراحتی) حالا كه تو دوست داري دنبال زادگاه خودت بگردي حرفي نيست، من هم در قفس را باز مي كنم و تو را از اينجا بيرون مي آورم تا به دنبال وطن خود بروی.
راوي: (با آرامش) بله بچه ها زاغ بور وقتي ديد ديگه داخل قفس نيست، پرواز کرد و از خانه صاحبش دور شد.
صاحب زاغ بور گفت: (با تعجب و به آرامی خطاب به تماشاچی ها) وطن اين پرنده حتما از قفس طلايي من با صفاتر است. ای کاش بال داشتم، دنبالش مي رفتم تا ببينم وطن او كجاست!
راوي: (چرخی در میان تماشاچی ها می زند؟) زاغ بور پرواز كرد و رفت تا به يك درخت سپيدار سرسبز رسيد. درخت وسط يك دشت بزرگ بود. آرام روي شاخه ي سپيدار نشست، بال هايش را به هم زد و شروع كرد به آواز خواندن.
زاغ بور: (با شادی) كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم...
سپيدار با برگ هاش برای او دست زد و گفت: شما چقدر زیبا آواز می خوانی!
زاغ بور: خيلي ممنون كه از آواز من خوشتان آمد. اگر اجازه بدهيد كمي رو شاخه ات استراحت مي كنم و زود پرواز می کنم.
سپيدار: چقدر عجله داري! كجا مي خواهي بروي؟
زاغ بور: راه درازي در پيش دارم، مي خواهم به وطنم برم.
سپيدار: من سرسبز ترين سپيدار اين دشتم. زير پاهایم چشمه اي زلال است و بالاي سرم آسمان آبي. خيلي از پرنده ها آرزو دارند روي شاخه هاي من لانه بسازند. اگه دوست داري لانه ات رو روي شاخه هاي من درست كن.
زاغ بور: وطن من جاي ديگري است. من دور از وطنم نمي توانم زندگي كنم.
راوي: سپيدار ديگر حرفي نزد. زاغ بور كمي استراحت كرد و از روي شاخه ي سپيدار پريد.
سپيدار: وطن اين پرنده حتما از شاخه هاي من سرسبزتر است. اي كاش ريشه هام در خاك نبود، دنبالش مي رفتم تا ببينم وطنش كجاست؟
راوي: زاغ ب.ر پرواز كرد و رفت. نزديكي هاي غروب به بركه اي رسيد، پائين آمد و كنار بركه، روي تخته سنگي نشست. آب بركه مثل اشك چَشم زلال بود. عكس ماه، درون آب افتاده بود و ماهي هاي ريز دور سر ماه مي چرخيدند.
زاغ بور خودش را سمت بركه خم كرد تا آب بخورد. ماهي ها دور او جمع شدند.
ماهي ها: خوش آمدي پرنده ی زيبا!
زاغ بور سرش را به سمت ماهي ها چرخاند و گفت: سلام ماهي هاي قشنگ
ماهي ها: ما تا حالا پرنده اي به زيبايي تو نديده ايم. تصمیم دارید به كجا بروید؟
زاغ بور: دارم به سمت وطنم می روم. آنجا خيلي جاي دوری است.
ماهي ها: يعني نمي خواهي پيش ما بماني؟
زاغ بور: تا فردا پيش شما مي مانم.
راوي: ماهي ها خوشحال شدند. زاغ بور آن شب كنار ماهي ها، روي همان تخت سنگ خوابيد. فردا كه بيدار شد، بالهایش رو به هم زد و شروع كرد به آواز خوندن: كو، كو، وطنم ... كو، كو، وطنم ... كو، كو، وطنم ... كو، كو، وطنم ...
با صداي زاغ بور، ماهي ها از خواب پريدند و به پرهاي زاغ بور كه در نور آفتاب نارنجي شده بود، خيره شدند. ماهي ها صبر كردند تا آواز زاغ بور تمام شد.
ماهي ها: ما از تو خيلي خوشمان آمده، لانه ات رو همين جا روي اين تخته سنگ بساز و كنار ما زندگي كن.
زاغ بور: وطن من جاي دیگریست من دور از وطنم نمي توانم زندگي كنم.
يكي از ماهي ها گفت: چرا راه خودت رو دور مي كني؟ در این دنيا جايي بهتر از اين بركه زيبا پيدا نمي شود.
ماهي ديگري گفت: خيلي زود به اين جا عادت مي كني، آن وقت بركه هم به مانند وطنت خواهد شد.
يك ماهي دم شمشيري كه از همه كوچكتر بود گفت: اگر اينجا بماني كاري مي كنيم كه به شما خوش بگذرد.
راوي: زاغ بور وقتي مهرباني ماهي را ديد سرش را پائين انداخت و به فكر فرو رفت. ماهي ها كه خيال كردند زاغ بور قبول كرده است از خوشحالي شروع كردند به بالا و پائين پريدن در آب. زاغ بور همان طور كه به ماهي ها خيره شده بود، به ياد وطنش افتاد. يك لحظه رفت توي خيال. همه ي ماهي ها را به شكل زاغ بور ديد؛ زاغ هايي كه داشتند درون آب بالا و پائين مي پريدند و آواز مي خواندند. زاغ بور هم مي خواست زير آواز بزند كه يك دفعه از خيال بيرون آمد. دور و برش را نگاه كرد. هيچ خبري از زاغ ها نبود.
زاغ بور از روي تخته سنگ بلند شد. چند دور چرخيد و كمي آن طرف تر از بركه، روي يك بوته گل بابونه نشست.
ماهي ها: لونه ات رو كنار گل بابونه مي سازي؟ چرا نمي آیي كنار بركه، پيش ما.
زاغ بور: بابونه گياهی خوش بو است. برگ هاي نرمي دارد و خيلي هم با صفاست. شما هم اگر دوست داريد بياين اينجا پيش من بازي كنيد.
ماهي ها: (يك صدا) پيش تو! وطن ما آب است، اگر از آب بيرون بيائيم، فوري مي ميريم.
زاغ بور تا جواب ماهي ها را شنيد، بال هايش را به هم زد. از روي گل بابونه بلند شد و رفت.
راوي: ماهي ها كه تازه منظور زاغ بور را فهميده بودند، گفتند:
ماهي ها: وطن اين پرنده حتما از بركه ي ما زلال تر است. ای کاش دست و پا داشتيم، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست.
رواي: زاغ بور به پرواز خودش ادامه داد. همان طور كه مي رفت به يك باغ بسيار زيبا، پر از پرنده رسيد. پرنده ها تا زاغ بور را ديدند، فرياد زدند:
پرنده ها (سه پرنده): يك مهاجر ديگر!
زاغ بور تا چشمم به باغ افتاد، به سمت آنها رفت. روي رديفي از شمشاد ها كه مثل ديوار، دور باغ كشيده شده بود، نشست.
باغ پرندگان پر از درختان سرسبز و گل هاي رنگارنگ بود. ميوه هاي سرخ و زرد از شاخه هاي پر پشت درختان، آويزان شده بودند. از دل باغ چشمه هاي زلالي قُل مي زد و بيرون مي آمد. عطر گل هاي خوش بو در هواي باغ پيچيده بود و صداي چهچه بلبلان به گوش مي رسيد.
لك لك: (روي درختي، نزديك زاغ بور نشسته بود) سلام، به باغ پرندگان خوش آمدي!
طاووس: (چتر زيبا و رنگارنگش رو باز كرد و روبروي زاغ بور ايستاد) اينجا با بهشت فرقي ندارد.
پرستو: (با بال هاي خاكستري اش لانه اش را به زاغ بور نشان داد) پرنده ها بايد خیلی خوشبخت باشند كه بيايند و اينجا لانه بسازند.
چلچله: (پرهاي آبي رنگش را از برگ ها بيرون آورد) اصلا لازم نيست براي ساختن لانه زحمت بكشي، اينجا روي شاخه هاي درختان، لانه هاي زيادي هست، فقط بگو كدام لانه را دوست داري؟
راوي: زاغ بور كه از باغ پرنده ها خوشش آمده بود، بدون اينكه حرفي بزند پر زد و در يكي از لانه هاي خالي نشست. پرندگان خوشحال شدند. كلاغ از ذوق قارقار كرد و رفت تا خبر ماندن زاغ بور را به پرندگان ديگر بدهد.
كلاغ: قار و قار و قار ... قار و قار و قار ... يک پرنده زيبا و خوش به باغ پرنده گان آمده است.
راوي: آره بچه ها. زاغ بور آن شب را درون لانه اش خوابيد. نیمه هاي شب از خواب پريد و با خودش گفت:
زاغ بور: چه آسمان زيبا و قشنگي. چقدر ستاره ها نور دارند. درست شبيه آسمان وطنم است. (تمام آسمان را نگاه كرد گويي كه دنبال چيزي مي گردد) پس چرا ستاره ام رو پيدا نمي كنم؟ در بچگي هر وقت به آسمان نگاه مي كردم آن را مي ديدم. زيبا و پر نور بود. (آرام سرش را بر روي تخته سنگي گذاشت كه دوباره بخوابد اما ديگر خوابش نبرد. به نزدیک صبح از خواب بيدار شد و رفت که جاهاي ديگر باغ رو تماشا كند – در واقع بين تماشاگران رفت-)
راوي: زاغ بور كه تمام باغ رو گشته بود، خسته و گرسنه كنار چشمه اي نشست كه آب بخورد ناگهان لكلك خوشكل و قشنگ كنارش نشست و به او گفت:
لك لك: از باغ پرندگان خوشت اومد؟
زاغ بور: (سرش را تكان داد) من قبلا در قفس طلايي بازرگان بودم، غذايم آب نبات بود و ارزن اعلاء، كارم فقط خوردن و خوابيدن و آواز خواندن بود؛ اما دور از وطنم شاد نبودم. اين باغ هم فرق زيادي با آن قفس ندارد؛ فقط كمي بزرگتر از آن قفس است.
لك لك: (با تعجب) اين چه حرفي است كه مي زني؟ تو به اين باغ زيبا و قشنگ مي گويي قفس؟
راوي: زاغ بور بدون آنكه حرفي بزند چشم هايش را بست و شروع كرد به آواز خواندن.
زاغ بور: كو، كو، كو، وطنم ... كو، كو، كو، وطنم ... كو، كو، كو، وطنم ... كو، كو، كو، وطنم ...
راوي: پرنده هاي ديگر كه صداي آواز زاغ بور رو شنيدند يكي يكي دور آنها جمع شدند.
لك لك: زاغ بور مي خواهد از اين جا برود.
سيره ي سربادامي: هيچ پرنده اي نيست كه دلش نخواهد اين جا بماند.
طوطي: اگر بماني عادت مي كني، ما هم روزهاي اول دلمان براي وطنمان تنگ ميشد.
قرقاول: (دم بلندش را تكان داد) نكند از همسايگي با ما خوشت نيامده است؟
زاغ بور: (نگاهي به پرندگان انداخت) باغ پرندگان باغ خيلي زيبايي است! شما هم پرندگان خيلي مهرباني هستيد. مثل خود من بال داريد، پر داريد، نوك داريد؛ اما هيچ كدامتان زاغ بور نيستيد.
همه پرندگان با هم: درست است، ما هم به همين خاطر دوست داريم كه پيش ما بماني.
زاغ بور: وطن من جاي ديگري است؛ من دور از وطنم نمي توانم زندگي كنم. (بال هايش را باز كرد و شروع به پرواز كردن كرد)
پرندگان با هم: وطن اين پرنده حتما از باغ پرندگان، زيبا تر است. ای کاش مي توانستيم از اين باغ دل بكنيم، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست!
راوي: زاغ بور همين طور كه مي رفت، احساس كرد هوا خنك تر شده است. از خنكي هوا خوشش آمد. چشمانش را بست و خودش را در آسمان رها كرد. يك دفعه صداي خروشاني شنيد. چشم هايش را باز كرد. زير پايش آبي شد. او به دريا رسيده بود. جايي كه كشتي هاي كوچك و بزرگ پهلو گرفته بودند و مرغان دريايي در آسمان دريا پرواز مي كردند. زاغ بور آمد و روي بادبان، كنار چند مرغ دريايي نشست.
مرغ دريايي: ما تا حالا تو را اين طرف ها نديده ايم. اسم تو چيست؟ از كجا آمده اي؟
زاغ بور: من زاغ بور هستم. از راه دوري آمده ام و مي خواهم به وطنم بروم.
مرغ دريايي: چه اسم قشنگي داري! بگو ببينم، وطن تو كجاست؟
زاغ بور: وطن من آن طرف آبهاست.
مرغان دريايي همه با هم خنديدند و گفتند: آن طرف آب ها؟ مگر آن طرف آب ها هم مي شود زندگي كرد؟
زاغ بور: در آن جا زاغ بورهاي زيادي زندگي مي كنند. آنها چشم انتظار من هستند.
مرغ ماهي خوار پير: (به بادبان كشتي آويزان شده بود و به حرف هاي زاغ بور و مرغان دريايي گوش مي داد، ناگهان كيسه ي زير گلويش را تكان مي دهد) عبور از اين دريا غير ممكن است. كمي جلوتر، طوفان هاي وحشتناكي به پا مي شود. تا حالا مسافران زيادي در اين طوفان ها جان خود را از دست داده اند.
راوي: زاغ بور كمي ترسيده بود، ساكت شد و محكم به بادبان كشتي چسبيد. مرغان دريايي متوجه سكوت زاغ بور شدند.
مرغان دريايي: ما سوار اين بادبان ها مي شويم، روي عرشه ها مي رويم و از ته مانده ي غذاها مي خوريم. كسي هم با ما كاري ندارد، ساحل دريا واقعا جاي آرامي است، بيا و همين جا كنار ما بمان.
زاغ بور گفت: وطن من جاي ديگري است؛ من دور از وطنم نمي توانم زندگي كنم.
رواي: مرغان دريايي خواستند چيزي بگويند كه زاغ بور از روي بادبان بلند شد و به طرف دريا پرواز كرد. مرغان دريايي هر چه او را صدا زدند، فايده اي نداشت.
مرغان دريايي: (همه با هم زاغ بور را صدا كردند. و با تعجب) وطن اين پرنده حتما امن تر از ساحل درياست. ای کاش از طوفان نمي ترسيديم، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست!
راوي: توي آسمانِ دريا پرنده پر نمي زد. زاغ بور به تنهايي، روي آب ها پرواز مي كرد. هرچه جلوتر مي رفت سرعت باد بيشتر مي شد. زاغ بور داشت به وطنش فكر مي كرد كه ناگهان باد سردي آمد و برق شديدي آسمان را روشن كرد. صداي رعد در دريا پيچيد و باران تندي شروع به باریدن کرد. موج ها بالا آمدند. كشتي كوچكي كه آن نزديكي ها روي آب بود، بر اثر برخورد موج، درهم شكست و تخته پاره هاي آن روي آب پخش و پلا شد. طوفان زاغ بور را برد. زاغ بور هر چه بال زد، نتوانست خودش را نگه دارد. سرش گيج رفت و ميان امواج مرگبار دريا گرفتار شد. از ترس چشمانش را بست؛ اما ديگر نتوانست آنها را باز كند. انگار مدت ها بود كه در خواب فرو رفته بود. تمام خاطراتش را فراموش كرد. وطنش آخرين چيزي بود كه در حافظه اش مانده بود. بعد از آن، ديگر چيزي نفهميد. دريا كه كمي آرام شد، زاغ بور احساس كرد، چيزي محكم به سرش خورد. چشمانش را باز كرد. خودش را روي يك تخته پاره، وسط دريا ديد. باورش نمي شد. دريا آرام شده بود و خشكي از دور پيدا بود. يك دفعه جستي زد، بال هاي خيسش را تكان داد و به طرف خشكي پرواز كرد.
زاغ بور: كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم... كو، كو، كو وطنم...
راوي: بله بچه ها، زاغ بور همين طور كه پرواز مي كرد، چشم هايش را بست تا وطنش را تصور كند. در خيال خود، آواز زاغ بورها را شنيد كه به او خوش آمد مي گفتند. زاغ بور هم بي اختيار زير آواز زد. كمكم صداي آوازش چند برابر شد. با خودش فكر كرد، شايد به وطنش رسيده باشد. چشم هايش را باز كرد، زير پاهايش پر بود از رشته كوه هاي سر به فلك كشيده. تا چشم كار مي كرد كوه بود. تازه فهميد كه صداي آوازش در كوهسار پيچيده است. اين آواز برايش زيبا و دلنشين بود؛ به همين خاطر دوباره چشم هايش را بست و به آواز كوه ها گوش داد.
سايه ي زاغ بور از روي كوه ها حركت مي كرد. حيوانات زيادي آن پائين دنبال سايه ي زاغ بور مي دويدند و به آواز او گوش مي دادند. زاغ بور بدون توجه به آنها بال زد و از كوه ها گذشت.
حيوانات: (از سايه ي زاغ بور عقب افتادند و خطاب به يكديگر) وطن اين پرنده حتما بلند تر از كوهسار است. ای کاش راه، سنگلاخي نبود، دنبالش مي رفتيم تا ببينيم وطن او كجاست!
راوي: آن روز زاغ بور بالاي بلند ترين نقطه ي كوه به خواب رفت و صبح روز بعد به راه افتاد. نزديك ظهر آفتاب گرمي بدن زاغ بور را گرم كرد. نسيم گرم و خشكي به صورت زاغ بور مي خورد.
زاغ بور: (چشم هايش را بست) بوي اين نسيم چه آشناست (خودش را رها كرد و چند بار بو كشيد) بوي وطنم را احساس مي كنم. (خودش را روي ماسه هاي كوير انداخت و غلتاند) چه گرمايي. ياد كودكي ام به خير. تازه سر از تخم بيرون آورده بودم. آن موقع كه بالهايم پر نداشت و به دنبال مادرم تيكتيك مي كردم و از اين شاخه به آن شاخه مي پريدم. ياد دوستانم به خير. راستي الان آنها كجا هستند؟ چه كار مي كنند؟ (زاغ بور با ناراحتي روي تخته سنگي نشست كه ناگهان صداي سرود زاغ بورهاي ديگر سكوت كوير را شكست.)
زاغ بورها:
ناز بچه ها اينو بدونين / اينو بدونين
دست در دست هم / مهربون با هم
خدا خدا كنيم / خدا رضا كنيم
واي نازنين بچه ها / واي نازنين بچه ها
پدر و مادرامون / پدر و مادرامون
راضي و خشنود بكنيم
اميد زندگي ما / راستي پاكي درستي باشه
واي نازنين بچه ها / واي نازنين بچه ها
اينو بدونين دروغ هرگز
قبول نمي شه / به درگاه او / دوست نداره او / دروغ بگيم ما
واي نازنين بچه ها واي نازنين بچه ها
راوي: آنها از لابهلاي درختچه هاي گز و تاق و بوته هاي خشك و خار بيرون پريدند و با ديدن زاغ بور، همه يك صدا فرياد زدند:
زاغ بورها: به وطنت خوش آمدي!!!
راوي: زاغ بور بال بال زد و خودش را در آغوش زاغ بورهاي ديگر انداخت و با آنها هم صدا شد و همگي از خوشحالي به گوشه و كنار مي پريدند و بال بال مي زدند و به رقص و آواز مي پرداختند. ناگهان زاغ بور به روي شاخه ي خشك و پر از خار يك درختچه نشست و گفت: لانه ام را همين جا مي سازم.