پرومته1 پسر عم زئوس می‌باشد چون زئوس، پسر كرنوس، كه یكی از تی‌تان هاست و پرومته پسرJapet ، یكی دیگر از تیتان‌ها بوده. دربارة نام مادر او، روایات مختلفی در دست است. عده‌ای نام او را Asia دختر océan دانسته و برخی مادر او را Clyméné كه او هم یكی از océanide‌‌ هاست می‌‌دانند. پرومته برادران متعددی داشته، یكی از آن‌ها Epiméthéé است كه از لحاظ نداشتن مهارت نقطه مقابل پرومته بوده. Atlas Menoetios, نیز دو برادر دیگر او می‌باشند. نام همسر او را نیز، نویسندگان متفاوت، ذكر كرده‌اند ولی معمولا‌ً Célaeno یا Clyméné را همسر او دانسته‌اند، فرزندان او Deucalion و Lycos و Chimaerée بوده و عده‌ای Aetnaeos، Hellén و Thébé را نیز به این جمع افزوده‌اند. پرومته را آفریدگار انسان‌های اولیه دانسته‌اند و عقیده داشتند كه او، انسان را با خاك رُس سخت و غیرقابل نفوذ ساخت ولی در تئوگونی (كه معمولا‌ً تنظیم آن را به هزیود نسبت می‌دهند) به این مطلب اشاره‌ای نشده و فقط او را خیرخواه بشر محسوب داشته‌اند نه آفریدگار او. وی برای بشر، زئوس را فریفت. به این ترتیب كه یك بار، در Méconé، هنگام یك قربانی بزرگ، وی قربانی را به دو قسمت كرد، گوشت و امعاء گاو قربانی‌شده را در زیر پوست حیوان، مخفی كرده و قسمت دیگر، یعنی استخوان‌ها را با چربی پوشاند و به زئوس پیشنهاد كرد كه سهم خود را انتخاب كند، تا بقیه را به مردم بدهد. زئوس قسمت دوم را برگزید ولی چون متوجه موضوع شد به سختی برآشفت و كینة شدیدی از پرومته و افراد بشر را به دل گرفت كه این حیله به نفع آن‌ها صورت یافته بود، بنابراین، برای تنبیه آن‌ها، تصمیم گرفت كه آن‌ها را از آتش محروم كند، در این موقع باز هم پرومته به كمك بشر شتافت به این معنی كه مقداری از بذر آتش را از چرخ خورشید ربود و آن را در ساقة گیاهی كما2 پنهان كرد و به زمین آورد و به روایتی این آتش را، وی از كورة هفائیستوس ربوده بود. زئوس افراد بشر، و حامی آن‌ها را تنبیه كرد، برای افراد بشر،‌ مخلوق مخصوصی را كه Pandore نام داشت فرستاد و برای تنبیه پرومته، او را با زنجیرهای فولادین در قفقاز زندانی ساخت و عقابی را مأمور كرد تا جگر او را كه دائم به حال اولیه برمی‌گشت پاره كند و ببلعد؛ عقاب مزبور از Echidna و Typhon متولد شده بود. زئوس به Styx سوگند خورده بود كه پرومته را هرگز از بند آزاد نسازد. منتهی هنگامی كه هراكلس، از آن حدود می‌گذشت، با تیری، عقاب را كشت و پرومته را نجات داد. البته زئوس از این پیش‌آمد كه یكی از افتخارات پسر او بود خوشحال شد ولی برای آنكه سوگند خود را حفظ كرده باشد پرومته را واداشت تا انگشتری را كه از فولاد همان زنجیر و یك قطعه سنگ (از سنگی كه پرومته در قفقاز به آن بسته شده بود) ساخته شده بود، همیشه به انگشت كند. در همین موقع بود كه یكی از سانتورها، به نام كیرون، كه از تیر هراكلس مجروح شده بود و به شدت درد می‌كشید حاضر شد صفت فناناپذیری خود را به دیگری واگذار كند و خود برای رهایی از درد، جان بدهد و چون پرومته، این شرط را پذیرفت به جای او جاودانی و فناناپذیر شد. زئوس جاودانی شدن و آزادی پرومته را كه خدمت بزرگی نسبت به زئوس انجام داده بود قبول كرد چون بر طبق پیشگویی پرومته، پسری كه از زئوس و Thetis متولد می‌شد، قدرتی بیش از قدرت پدر به دست می‌آورد و پدر را از تخت به زیر می‌كشید.
پرومته قدرت پیشگویی نیز داشت و همو بود كه وسیلة تحصیل سیب‌های طلایی را، كه فقط اطلس می‌توانست آن‌ها را از باغ هسپریدها بچیند، به هراكلس آموخت، پرومته، به پسر خود، دوكالیون نیز، راه نجات از توفان را كه زئوس برای فنای نسل بشر پیش‌بینی كرده بود، یاد داد.3
این روایت پرومته در اسطوره است، اما اشیل درام را از لحظات پایان زندگی او برمی‌گزیند و نمایشنامه‌اش را از جایی شروع می‌كند كه غلامان زئوس، او را برای شكنجه به صخره‌ای می‌بندند. نمایشنامه از انتخاب آغاز می‌شود. در جهانی كه به سردی در روبه‌روی ما ایستاده و به ما چشم دوخته است باید، با یك انتخاب آغاز شویم و خودمان را به خودمان و دیگران اثبات و ابراز كنیم. باید با یك انتخاب سرنوشت خودمان را بسازیم. سرنوشتی كه با ما و از ما آغاز می‌شود. سرنوشت ساخته می‌شود، شاید برای همه، چیزی كه مهم است، آن است كه در این سرنوشت در پی معنایی باشیم، چراكه اگر معنا را خلق نكنیم جهان معنایی ندارد تا به ما بدهد. پیش از آنكه انتخاب كنیم و سرنوشت خود بسازیم جهان به تمامی بی‌معناست. معنا تنها با ما خلق می‌شود. «راه نجاتی نداریم جز اینكه یا معنایی بیابیم یا همه چیز را رها كنیم.4»
«آیا نه
یكی نه
بسنده بود
كه سرنوشتِ مرا بسازد؟
من
تنها فریاد زدم
نه!
من از
فرو رفتن، تن زدم.
صدایی بودم من
ـ شكلی میان اشكال ـ ،
و معنایی یافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان‌گونه كه غنچه‌ای، گُلی
یا ریشه‌ای
كه جنگلی ـ
راست بدان‌گونه
كه عامی مردی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز بَرَد.»5
«در اساطیر بابِلی، انسان از خون ایزدی سركش و مغلوب، آفریده شده و در ایزدشناسی6 ارفه‌یی انسان از خون دیونیزوس ایزد شوریدگی و بی‌خویسی و مستی است. پس انسانی كه از خون سركشان و شوریدگان، خدا‌وار پدید آید پیداست كه خود چگونه سركشی شوریده است.7»
پرومته نمایندة رنج تمام انسان‌هاست. در ابتدای نمایشنامه‌ پرومته در زنجیر هنگامی كه غلامان زئوس پرومته را به صخره‌ها می‌بندند و می‌روند او در تك‌گویی ابراز می‌كند:
«من بذر آتش را كه در ساقه‌ای نهان بود
و سرچشمة همه هنرها
و كاردانی بزرگ آدمیان است، ربودم 8»
كمی بعد و با ورود همسرایان هنگامی كه پرومته می‌خواهد از كرده‌های خویش برای همسرایان صحبت كند، می‌گوید:
«چون زئوس بر تخت پادشاهی نشست
امتیازهای گوناگون نصیب ایزدان ساخت
و سلطنت خویش را بیاراست.
اما به هیچ روی در اندیشة انسان بسیار رنجدیده نبود
و در سر می‌پرورد كه تمامی نژاد وی را تباه كند
و به جای آن نژادی نو، پی افكند.
تنها من با چنین اندیشه‌ای هم‌داستان نبودم.
پس به ضد او در ایستادم و آدمیان را
از نیستی و فرو افتادن به دوزخ، رهاندم.»9
و در پایان نمایشنامه در لحظه‌ای كه هرمس پیك زئوس به نزد پرومته می‌آید تا او راز ازدواج زئوس را بازگوید و او را بر سر آشتی با زئوس بیاورد، پرومته با صراحت اعلام می‌كند:
«در یك سخن من دشمن همة ایزدانم
من آن‌ها را یاری كردم و آن‌ها بی‌سبب مرا زجر می‌دهند.»10
پرومته، دوبار به گفتة خودش بر ضد نظام موجود آسمانی، عصیان می‌كند. او یك عصیانگر و طاغی است. پرومته، به جامعة بی‌عدالت خدایان، طغیان، اعتراض و طلب می‌كند، می‌خواهد كه بیداد به پایان رسد و آنچه تاكنون همواره بارها بر آب نوشته شده بر صخره‌ای حصین بنا گردد. هدف آن دگرگونی است.»11 پرومته می‌خواهد بیداد زئوس را به پایان برساند. او اعتراض می‌كند تا چیزی را تغییر دهد. او خواهان عدالت و صلح است؛ در پی آن است كه زئوس برای لحظه‌ای هم كه شده دست از ظلم نسبت به آدمیان بردارد. «طاغی به مفهوم ریشه‌ای مرتّد است.»12 پرومته نیز مرتّد است. او خود را دشمن همة ایزدان می‌داند. او بر ضد آسمان كه جایگاه خود نیز هست، می‌ایستد. گفته شد كه پرومته دو بار طغیان كرد. اولین بار زمانی بود كه تمامی خدایان، به ویژه زئوس در صدد آن بودند تا نژاد انسانِ بسیار رنج‌دیده را از میان بردارند، اما پرومته مخالفت كرد و به تنهایی در مقابل سپاه خدایان ایستاد و دومین بار هنگامی بود كه آتش را كه موهبت ایزدان بود، از آنان دزدید و از آسمان ستم‌پیشه به زمین ستم كشیده، برای آدمیان میرا آورد. سرانجامِ عصیان او منجر به تنهایی و طرد او شد، او اسیر خشم و نفرین زئوس گردید و رنجی بی‌پایان را برای خود خرید. «انسان، در خود نابه‌سامان است و پرومته مظهر انسان سركش و حدناشناس است. او با سرشتی توفانی از هر مرزی درمی‌گذرد.»13
رنج پرومته، از عصیانش نشئت می‌گیرد. عصیان و نه گفتن او به منفعت‌طلبی‌های آسمان، سرانجام به تنهایی و تحمل عُقاب جگرخوار ختم می‌شود. همسرایان نیز به مانند پرومته، خواسته و دانسته این بار انتخاب می‌كنند. همسرایان نیز آگاهانه و بی‌هیچ ترسی از عاقبت كارشناسان، طغیان می‌كنند و از هشدارهای هرمس هیچ هراسی یا تردیدی به دل راه نمی‌دهند و در پایان با پرومته در دل زمین، فرومی‌روند. پرومته و همسرایان از میان واژه‌های «آری» و «نَه» تنها می‌بایست یكی را برگزینند. یان كات نیز در كتاب معروف خود «تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان» اشاره‌ای به این نكته دارد: «گروه پریان دریایی همسرا كه مظهر عناصر آب و هوا هستند، می‌آیند تا غمخواری خویش را برای پرومته اظهار كنند. همسرایان در ابتدا هراسان از ظهور طغیان، به تدریج تاریخ تلخ و گزندة دنیا را فرا می‌گیرند. پرومته، كه دلیری را به انسان‌ها آموخت، حال دوباره این عمل را در مورد جمع دختركان و پرندگان انجام می‌دهد. او همسرایان را انقلابی كرده است.»14
این مرحلة انتخاب است. از اینجاست كه زندگی آن‌ها، آغاز می‌شود، هر چند كوتاه، اما تا پیش از این در نیستی و نادانی می‌زیستند. در ناآگاهی همچون تعبیر پرومته از آدمیان (پیش از رسیدن موهبت آتش): «مانند مورچگان چابك و سبك، زیر زمین در زوایای ژرف و تاریك غارها می‌زیستند.»15
آری گویان دوست و دوستاران چاپلوس زئوس هستند، اما آنان كه واژة «نَه» را بر زبان می‌رانند، چون پرومته و همسرایان باید به پادامره سرپیچی از خدای خدایان رنج ببرند و سرانجام به مرگی دشوار بمیرند.
«هرمس: شما كه در این رنج همدرد او هستید كناره كنید،
و از اینجا دور شوید،
تا از غرش ترسناك رعد، ناگهان مدهوش نگردید.
سرآهنگ: حرفی دیگر بزن یا پندی دیگر بده،
كه در من اثر كند. تو خود گمان نداری كه من بتوانم
سخن ناهنجاری را كه گفتی تحمل كنم.
چگونه می‌خواهی راه به راه ترسویان برانی؟
می‌مانم و در هر چه پیش آید شریك رنج اویم.»16
آری چنین است: شراكت در عصیان پرومته، شراكت در تنهایی پرومته، شراكت در رنج او را هم خواهد آورد. اكنون همسرایان و پرومته یكی گشته‌اند. گویی آن‌ها هم با پرومته در مقابل زئوس ایستاده‌اند، گویی همسرایان و پرومته یكی گشته‌اند. گویی آن‌ها هم با پرومته در مقابل زئوس ایستاده‌اند، گویی همسرایان هم در دزدیدن آتش و در یاری رساندن به آدمیانِ میرا، با پرومته شریك بوده‌اند. جُرم این حركت پرومته (طاغی كردن همسرایان) كمتر از دزدیدن آتش نیست. شاهرخ سكوب می‌نویسد:
«داناتر از پرومته كسی نیست. اما نه‌تنها از او داناتر، بلكه از او عاشق‌تر هم نمی‌توان یافت. عشق او به نیروی دانایی است. زیرا از خشم زئوس باخبر است و سرنوشت هولناك خود را می‌شناسد و با این ‌همه خطر می‌كند. دانسته به رنجی فرساینده آغوش می‌گشاید. اگر عشقی نبود دانش پرومته بدون نیروی حیاتی در خود و ساكن می‌ماند. عشق برای پرومته رنجی بزرگ در پی دارد و او خود این را پیشاپیش می‌داند.»17
پرومته از فرورفتن تن می‌زند و فریادی از «نَه» برمی‌كشد تا در انتها معنایی پیدا كند. یعنی به خواسته‌اش می‌رسد. «طاغی، در اصل، سرسختانه از خوار شدن سرباز می‌زند، بی‌آنكه خواهان خواری دیگران باشد.»18 پرومته از خواری، تن می‌زند. او كراتوس و بیا و هرمس خوار می‌شمارد. پرومته بود و شد چون شهیدی تا «آسمان بر او نماز بَرَد.» اینك تمامی آدمیان و حتی ایزدان بر پرومته نماز می‌برند. همچون همسرایان و خود هفائیستوس. پرومته باید زیر بار درد و رنج تاب بیاورد تا بماند، تا جاودانه شود. اما «درد او دردی است روشن و با چشم‌های باز و همین روشنی از شدت آن می‌كاهد.»19 این نگاه مسكوب از جایی نشئت می‌گیرد كه به آگاهی، اراده و آزادی پرومته اعتقاد دارد. پرومته می‌داند كه از این حركت چه هدفی را دنبال می‌كند.
شاملو در شعر مرد مصلوب كه در مورد حضرت مسیح(ع) است، می‌آورد:
«جاودانگی است این
كه به جسمِ شكنندة تو می‌خَلَد
تا نامت اَبَدُالآباد
افسون‌ِ جاودییِ نسخ بر فسخِ اعتبار زمین شود.
به جز اینت راهی نیست:
با دردِ جاودانه شدن تاب آرای لحظة ناچیز!»20
آری، پرومته باید درد زنجیر شدن به كوه‌های سنگی را تاب بیاورد تا نامش جاودانه در زمین و آسمان بماند. پرومته برای رسیدن به جاودانگی، تنها یك راه دارد و آن شكیبایی و تحمل است. اما برای پرومته تحمل این درد، كمی هموار گشته، چراكه او از پیش به تمامی این شكنجه‌ها آگاه بوده.
یان ‌كات نیز هنگامی كه از عصیان و رنج‌های پرومته، سخن می‌گوید، به طور غیر مستقیمی به این نكته، كه حركت پرومته، حركتی است شهادت‌طلبانه، تأكید می‌كند:
«گفته‌اند شهدای همة ادیان و هر عقیده‌ای فناناپذیرند، انقلابیون با اظهار این مطلب كه مرگشان پیروزی گور است، به سوی مرگ شتافته‌اند.»21
انقلاب و طغیان پرومته، از همین دست است. فرورفتن در زمین و نابودی پرومته هم نابودی نیست چراكه پرومته از این پس در روح تك‌تك آدمیان فانی، زندگی خواهد كرد، به عنوان یك آموزگار آزادی‌خواه. پرومته دارای آرمانی است كه سخت برایش می‌جنگد. شاملو در همان شعر «مرد مصلوب» تأكید زیادی روی واژة جاودانگی می‌كند. شاملو نشان می‌دهد كه چطور مسیح باید از خود و زیستن گذر كند تا اینكه به «ابدیت» دست یابد. برای رسیدن به جاودانگی باید بهایِ سنگینی پرداخت. باید طغیان كرد، طغیانی كه رنج می‌آورد و رنجی كه تنهایی می‌زاید. در شعر ذكرشده جاودانگی به سخن درمی‌آید و به مسیح می‌گوید: «جاودانه شدن را به دردِ جویده شدن تاب آر!»22
آری پرومته نیز باید «درد جویده شدن» جگرش را به هنگامی كه عُقاب، به سراغش می‌آید تاب آورد. در جایی دیگر از شعر و از زبان مسیح:
«به ابدیت می‌پیوندم.
من آبستن جاودانگی‌ام، جاودانگی‌ آبستن من»23
و در جایی دیگر از شعر:
«ـ چنین است آری.
می‌بایست از لحظه
از آستانة تردید
بگذرد
و به قلمروِ جاودانگی قدم بگذارد.»24
پرومته، برای رسیدن به قلمرو جاودانگی باید قربانی شود. او برای آزادی و آسایش آدمیان قربانی شود و «به جز این‌ات راهی نیست.» نمایشنامة پرومته، در زنجیر، گویی مراسم آیینی است، مراسم قربانی كردن ایزدی، در این آیین قربانی از هفائیستوس، كه پرومته را به صخره‌ها زنجیر می‌كند، گرفته تا دختران اوكئانوس و ایو شركت دارند، چراكه ذات آیین نیز چنین است و با شراكت جمع معنا دارد. حقیقت این آیین رسیدن به هدفی است. رسیدن به روحی جمعی و مشترك، رها گشتن پرومته و ایو از انتظار و فریاد عدالت‌خواهانة همسرایان در پایان. در این آیین قربانی تمامی جهان شركت دارد:
«همسرایان: اكنون سراسر زمین فریاد زاری برآورده است
همگان به آوازة بلند و بزرگوار
بر بهروزی دیرین تو و برادرانت می‌گریند.
همة آدمیزادان كه در سراها و خانه‌های
آسیای مقدس به سر می‌برند،
در این رنج جانفرسای چون تو زاری‌كنان و گریانند.»25
«سراسر زمین فریاد زاری برآورده است» و بر تنهایی و مصائب پرومته می‌نالد. همه آدمیزادان بازاری‌هایشان در آین آیین قربانی شركت دارند تا از سختی و دردهای پرومته كاسته شود، تا توان تحمل این رنج به پرومته داده شود و پرومته بداند كه تنها نیست. هر چند كه حقیقت آن است كه پرومته برای ابد تنهاست همچون مسیح.
«من پرومتة نامرادم
كه از جگرِ خسته
كلاغانِ بی‌سرنوشت را سفره‌ای گسترده‌ام
غرورِ من در ابدیتِ رنجِ من است
تا به هر سلام و درودِ شما، مَنقارِ كركسی را بر جگرگاهِ خود احساس كنم.»26
اما طغیان و تنهایی پرومته را پایانی نیست:
«گوش كنید ای شمایان كه در منظر نشسته‌اید
به تماشای قربانیِ بیگانه‌ای كه من‌ام ـ :
با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است.»27
شاهرخ مسكوب نیز در مورد تنهایی پرومته نوشت:
«گناه پرومته آن است كه موهبت ایزدان ـ آتش ـ را ربود و نثار انسان كرد. مكافات این سركشی شكنجه‌ای جاودانی است و رنجی دمادم هولناك. اما سخت‌تر از دندان‌های پولادین زنجیر تنهایی است.»28
هفائیستوس هم بر این تنهایی صحّه می‌گذارد:
«هفائیستوس: باید با زنجیری گران‌تر بر این صخره، دور از آدمیان به بند كشم.
دیگر هرگز آوای آدمیزادی نمی‌شنوی
و منظر او را نمی‌نگری.»29
و مسكوب هم گویی آواز تلخ هفائیستوس را چنین ادامه می‌دهد:
«تنهایی، همیشه برای آدمی دردی دوزخی است: هر یك از دوزخیان چنین می‌اندیشد كه تنهاست و پس از سپری شدن سه روز و سه شب بانگ برمی‌آورد: نه هزار سال سپری شد و آن‌ها مرا رها نخواهند ساخت. در تنهایی، زمان دیرپاست و زئوس می‌خواهد كه جاودانگی رنج پرومته جاودانه‌تر بنماید. شكنجة مشترك همة ‌دوزخیان دانته تنهایی است. هر كسی از همگان بیگانه است و در گرداب تهی خود دست و پایی می‌زند.»30
و پرومته تكمیل‌گر وضع دردناك خود است:
«پرومته: ... و نصیب من صخره‌ای باشد تنها و دور.»31
اكثر نویسندگان و متفكران نگاه خاص خودشان را روی پرومته داشته‌اند. هر كدام از آن‌ها و از منظر خویش و با توجه به دیدگاه‌هایشان اسطوره پرومته را بررسی كرده‌اند، از گوته و شلی و بایرون تا كافكا و ماركس و كامو و... .
یان كات، اكثر این نگاه‌ها را در كتاب ارزشمند خود، (تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان) آورده. كات می‌نویسد:
«تفاسیر قرن نوزدهم، پرومته را شیطان مقدّس، كاربو ناریوس32 مقدس و كارگر مقدس می‌خواندند. او روح را، یا بشریت را رهایی داد.»33
هلن بیكن در كتاب آیسخولوس كه به نقد آثار این نویسنده پرداخته، بخشی را به نمایشنامه پرومته در زنجیر اختصاص داده است در این بخش آورده:
«پرومتئوس با اعطای آتش، آدمیان را از بسیاری چیزها آگاه ساخت. از خویشتنشان و جهان، از فصل‌ها و طلوع و غروب اجرام آسمانی، از اعداد و حروف، از شكوفه‌ها و جوانه‌های بذر فنون و هنرها كه در نهایت منجر به پیدایی علوم طب، پیشگویی، و اكتشافات فلزات از قعر زمین می‌شوند.»34
در خود نمایشنامه هم پرومته، از كارهایی كه برای انسان‌های فناپذیر انجام داده، بسیار سخن گفته. بعد از شرح دادن نیكی‌ها و خدمت‌هایی كه كرده است در پایان اعلام می‌كند كه:
«كوتاه سخن آنكه
پرومته همة هنرها و دانش‌ها را ارزانی آدمیان داشت.»35
از این منظر «جم» نیز در اساطیر ایرانی در همین پایه و مقام است. او هم برای آسایش و زندگی مردم بسیار رنج برد. برای مثال هر بار كه زمین از جمعیت آدمیان پر می‌شود و دیگر جایی برای زیستن نیست، جم با حلقة زرینش زمین را فراخ می‌كند، و سه بار این كار را انجام می‌دهد. او نیز رشتن، بافتن، خانه ساختن، افزار و جامه جنگ درست كردن، نوشتن، بیرون كشیدن گوهرها از دل سنگ، آوردن بوی‌های خوش و ساختن پزشكی و درمان و... را برای مردمش می‌آورد و به آن‌ها می‌آموزد. جم نیز چون پرومته، آگاهی و زندگی را به نسل بشر هدیه می‌كند. او هم برای بخشیدن زندگی و امنیت بسیار رنج می‌برد و باعث پیشرفت زندگی آن‌ها می‌شود. حقیقت این است كه «رنج بهایی پیشرفت است.»36
یان كات نوشت: «پسران خدایان، بر زمین فرود می‌آیند، رنج می‌كشند، می‌میرند و به دوزخ فرومی‌افتند، اما بعد، دوباره زنده می‌شوند.»37 پرومته و جم و مسیح چنین سرنوشتی دارند. اما وقتی برای بار دوم زنده می‌شوند دیگر پا به میدان ستیز نمی‌گذارند. آن‌ها این بار در جایگاه تماشاچیان، قرار می‌گیرند. آنان را دیگر توان آن نیست تا بار دیگر رسالتی را به دوش بكشند.
یان كات، معتقد است كه از تعابیر همه نویسندگان در مورد پرومته تعبیر كامو به ما نزدیك‌تر است:
«اما تعبیر نزدیك‌تر به تجربة ما، تعبیر تلخ كاموست: عظمت پرومته، انقلاب بدون امید اوست:
... انقلاب همواره بر ضد خدایان پا می‌گیرد كه با انقلاب پرومته، نخستینِ مبارزان عصر جدید، آغاز می‌شود. انقلاب دعاوی انسان است كه بر ضد سرنوشتش پیش كشیده می‌شود، دعاوی مربوط به فقرا بهانه است... .
آری، انسان پایان كار خویش است. و به خود ختم می‌شود و تنها به خودش. اگر او قصد دارد چیزی شود، در این حیات شدنی است... مبارزان گاهی سخن از پیروزی و غلبه به میان می‌آورند. لیكن مرادشان از این سخن، همواره «غلبه بر خود» است... هر انسانی خود را در مواقع معینی هم‌تراز و یكسان با یك خدا احساس كرده است. دست‌كم‌، این خود، یك طریقة اظهار آن است. اما مورد مذكور ناشی از این واقعیت است كه او در یك لحظة كوتاه عظمت شگفت‌آور ذهن بشری را احساس كرده است. مبارزان صرفا‌ً آنانی هستند از میان انسان‌ها كه به توان خویش برای اطمینان از زندگی مستدام توأم با تعالی آگاهند و به طور كامل از آن عظمت باخبر هستند... اینجا، مخلوقاتی را می‌یابند مفلوج، لیكن در همین جا تنها با ارزش‌هایی مواجه می‌شوند كه آن‌ها را دوست می‌دارند و می‌پذیرند، انسان و سكوت او...
این معنی را می‌توان به طریق دیگری بیان كرد. عظمت پرومته یأس پرامید است یا امید مأیوس. كامو، نتیجه می‌گیرد: بی‌بهره بودن از امید، ناامید بودن نیست.»38
البته این تعبیر نهایی، از پرومته نیست. شاید بتوان این‌گونه تعبیر كرد كه پرومته از رنج فرارفته، رنج را در خود حل كرده و اكنون با رنج یكی گشته است به طوری كه دیگر پرومته از رنج قابل بازشناسی نیست. دربرخوانی اژدهاك نوشتة بهرام بیضایی، اژدهاك، بعد از رنج بردن‌های فراوان از زبان «مرگباد سختْ توفنده» می‌شنود كه:
«ای اژدهاك، تو آفریده شده‌ای تا تنهایی را با تو بیازمایند، و رنج را با تو بیازمایند و درد را.»39
گویی پرومته هم خلق شده تا با او رنج و درد و تنهایی، آزمایش شود. پرومته، آگاه‌ترین است و منتظر هیچ چیز نیست. او كاملا‌ً خود را از هر امیدی عاری كرده و این پیروزی پرومته است. او به ذات شهادت پی برده و هیچ چشم‌داشتی از كسی یا نیرویی ندارد.
گوته، قصد داشت نمایشنامه‌ای دربارة پرومته بنویسد اما به جز مقدمة آن، چیز دیگری ننوشت. «آنچه از آن باقی است افراطی‌ترین تراوشات فكری ضد مذهبی گوته است. پرومتئوس چنین سخن می‌گوید:
زئوس، آسمان خود را با ابر مه‌آلود بپوشان
و خود را، چون طفلی كه سر بوتة خار را می‌كند،
روی درختان بلوط و بر قلة كوه‌ها سرگرم كن!
شما باید زمینم و كلبه‌ام را،
كه شما بنایش نكردید، و اجاقم كه بر آتش آن رشك می‌برید،
وانهید تا آرام به حال خود باقی بمانند.
آه خدایان، من در این جهان از شما بیچاره‌تر چیزی نمی‌شناسم‌!
شما شكوه و جلال خود را به دشواری
با قربانی‌ها و نذر و نیازها، بار می‌آورید،
و اگر اطفال و گدایان ابلهانی چنین امیدوار نبودند،
شكوه و جلال شما از بینوایی می‌مُرد.
هنگامی كه من طفلی بیش نبودم و نمی‌دانستم چه فكر كنم،
چشمان خطاكارم متوجه خورشید شد،
گویی كه در آنجا گوشی شنوا، برای شكوه و شكایت من بود،
و قلبی مانند قلب من وجود داشت
كه بر روحی دردمند رحم آورد.
چه كسی در برابر بی‌حرمتی تیتان‌ها به من كمك كرد؟
چه كسی مرا از مرگ و بردگی نجات داد؟
آیا این قلب مقدس و پُرنور خودم نبود
كه به تنهایی همة این كارها را كرد؟
ولی چون این قلب جوان و خوب فریب‌خورده است،
از آن كسی كه در آن بالا آرمیده است، سپاسگزاری می‌كند.
به تو احترام بگذارم؟ چرا؟
آیا شما هرگز اندوه‌های آنان را كه بار سنگین بر دوش دارند سبك كرده‌اید؟
آیا شما هرگز اشك‌های ماتمزدگان را پاك كرده‌اید؟
آیا من به وسیلة «زمان» متعال
و «سرنوشت» جاودانی، كه سروران من و شما هستند،
به صورت یك انسان قالب‌گیری نشده‌ام؟
من اینجا نشسته و افراد بشر را به صورت خود شكل می‌دهم
تا نژادی شود مانند من،
و مانند من غم خورد، بگرید، لذت ببرد، شادی كند،
و مانند من شما را تحقیر كند.»40
در نگاه تند و افراطیِ گوته، رسالت پرومته این است كه همه آدمیان را بر ضد زئوس بشوراند. پرومته، می‌خواهد كاری كند كه همه انسان‌ها، زئوس را حقیر بشمارند. او در آرزوی آن است كه نژاد انسان‌ها از نژاد پرومته شود. او از گدایی و احتیاج متنفر است. همه هویّت زئوس، در بودن چند گدا و نیازمند است.
كافكا نیز پرومته را در «چهار افسانه» خود به شكلی غم‌انگیز جاودانه می‌كند:
«بر طبق افسانة نخست، چون او خدایان را نزد انسان‌ها رسوا كرده بود به صخره‌ای در كوه‌های قفقاز زنجیر شد و خدایان عقاب‌هایی را فرو‌فرستادند تا جگر او را كه همواره از نو رشد می‌كرد. بدرند.
بنا به افسانة دوم، پرومته، ضمن مبارزة خود، در آن حال كه ضربت منقار بر پیكرش فرود می‌آمد، هر دم بیشتر و بیشتر به درون صخره‌ای كه بدان بسته شده بود فرورفت تا اینكه با آن یكی شد.
بر طبق افسانة سوم، در طول هزاران سال، خیانت او نسبت به خدایان به فراموشی سپرده شد، خدایان فراموش كردند، عقاب‌ها فراموش كردند، خود او نیز فراموش كرد.
بنا به افسانة چهارم، همگان را از آنچه بی‌معنی شده بود خستگی و كسلی دست داد. خدایان كسل و خسته شدند، عقاب‌ها خسته شدند، زخم از خستگی به هم آمد.
آنچه بر جای ماند رشته كوه‌های غیر قابل توضیح بود. افسانه می‌كوشد غیر قابل توضیح را توضیح دهد. از آنجا كه افسانه، خود از بطن شالودة حقیقت ناشی می‌شود، بایستی در قلمرو غیر قابل توضیح، پایان گیرد. كافكا، با آن هوش بی‌مانندش، دریافت، وقتی كه جهان جای معنی خود را از دست داده است، آنچه از آن می‌تواند بر جای بماند. كوه‌های فروریخته است میان آسمان و زمین.»41

در تعبیر تلخ كامو آنچه از پرومته باقی می‌ماند فراموشی و هیچی است، چراكه در نهایت جهان را خستگی و كسلی و فراموشی، فراخواهد گرفت. به جز افسانة اول سه تای دیگر آن تأكید بر از یاد رفتن و از میان رفتن همة رنج‌های پرومته دارد. در نگاه كافكا هیچ چیز، بر جای نخواهد ماند، حتی نامی از پرومته. در حقیقت از منظر كافكا، عصیان و رنج پرومته به دلیل بی‌حوصلگی از خاطره‌ها، پاك خواهد شد و پرومته به این نتیجه خواهد رسید كه آنچه كرده است عبث بوده و اكنون او به پیكره از یاد رفته‌اش، می‌نگرد و به خاطر رنج‌هایش می‌گرید. اما كافكا معتقد است كه آنچه بر جای می‌ماند كوه‌های قفقاز خواهد بود. اما به تعبیر دیگر از این پس این كوه‌ها نمادی از آزادی و رنج پرومته خواهد بود كه فریادهای آزادی‌خواهی‌اش همچنان و مدام در گوش‌ها، می‌پیچد و تا ابد همه كوه‌ها فریادهای او را تكرار خواهند كرد. این كوه‌ها، نماد كسی است كه سرسختانه ایستاد و تن به خواری و بردگی نداد، چراكه دریافته بود رنج آغاز آزادی است.
زنجیرهای آهنین زئوس پرومته را در ظاهر زندانی كرده‌اند. زندانی خود زئوس است، زیرا كلید راز، در دست پرومتة داناست. پرومته حتی از تقدیر نابه‌هنگام هم رها گشته، چون سرنوشت خود را تا به انتها می‌داند. پس هیچ عذاب مضاعفی از تقدیر یا زئوس بر او نازل نخواهد شد. پرومته، رهاترین است و هدیه رهایی را به «ایو» و «همسرایان» می‌بخشد. ایو نیز به سان پرومته، دیگر منتظر هیچ مصیبتی بر ضد خود نیست. او نیز تا پایان راه از مصائب خویش به وسیله پرومته، باخبر می‌شود. و این خود نه‌تنها، تسكینی بر اوست بلكه برای او پیروزی می‌آورد. پرومته، رهایی را تنها از یكی، دریغ می‌كند و آن زئوس است. رهایی زئوس تا ابد باید در قلب پرومته، در قعر زمین پنهان بماند. (در نمایشنامه) پرومته، با آتش، دانش را به آدمیان هدیه كرده است. اگرچه پیش از این انسان‌ها در گمراهی و ناآگاهی و تاریكی به سر می‌بردند، اما از پس داشتن دانش هم، رنجی نو برای آدمیان خلق می‌شود، و آن رنجِ داشتن، دانش است. كامو می‌گوید كه شروع به اندیشیدن، شروع به تحلیل رفتن، تدریجی است. انسانی كه به دست پرومته و به وسیله آتش به دانش و آگاهی، رسیده قدم در راه اندیشیدن گذاشته است. این انسان، دیگر آن موجود كور و كر گذشته نیست كه نداند خدایان چه بر سرش آورده‌اند. انسان از این پس دریافته كه دیگر انسان است. اكنون بزرگ‌ترین تراژدی انسان این است كه انسان خلق شده، كه فانی است، كه بر زمین نفرین شده و طرد گشته است نه در آسمان. او اینك از سرنوشت محتوم خود آگاهی یافته. اینك می‌تواند فریاد اعتراض بردارد، همان‌گونه كه دریافته تا ابد باید تسلیم آسمان و هوسرانی‌های زئوس بماند. تنها راهی كه برای انسان مانده آن است كه راه پرومته را برود. رنجِ دانایی، شادی و پیروزی است. از همین منظر است نگاه كامو به اسطوره سیزیف، سیزیف محكوم است كه مدام سنگی را از كوهی بالا ببرد و سنگ را به قله برساند و چون سنگ به قله می‌رسد دوباره به پایین می‌غلتد و سیزیف دوباره باید آن را به قله بیاورد و دوباره و دوباره و... . كامو می‌نویسد:
«لحظة این برگشت و این توقف است كه مرا به سیزیف علاقه‌مند می‌سازد. چهره‌ای كه تا این اندازه نزدیك به سنگ‌ها، نقش بسته، اكنون خود سنگ است؛ من او را می‌بینم كه با گامی سنگین، ولی شمرده، به جانب شكنجه‌ای كه پایانی برای آن نمی‌شناسد، پایین می‌رود. این ساعتی كه همچون وقفة استراحتی است و برگشتنش به قدر سیر روزی او مسلّم است، این ساعت، لحظة آگاهی است، در هر یك از این لحظاتی كه او قله‌ها را ترك گفته، اندك‌اندك به سوی مغازة خدایان فرومی‌رود؛ بر سرنوشت خویش برتری دارد. او نیرومندتر از تخته سنگش می‌باشد.»42
كامو، معتقد است هنگامی كه سیزیف، بر این سرنوشت همیشگی و بی‌تخفیف خود آگاهی پیدا كرد و دانست كه جز این زندگیی ندارد، اوست كه بر سرنوشت پیروز است. كامو، می‌گوید كه سیزیف دیگر دانش و آگاهی این را دارد كه چه بر سرش آمده. او دیگر از روی نادانی، سنگ را تا قلة كوه حمل نخواهد كرد به امید اینكه سنگ، در قله بماند و از عذاب رها شود. در واقع این امید پوچ و احمقانه، از سیزیف گرفته شده كه راه نجاتی هست. زمانی كه دریافت هیچ راه نجاتی در جهان نیست به شادی و پیروزی دست می‌یابد. كامو در پایان می‌نویسد: «باید سیزیف را خوشبخت انگاشت.»43
اینك آیا پرومته به آدمیان با دادن دانش، چنین آگاهی و در عین حال رهایی را نداده است؟
آیا انسان اكنون همانند سیزیفِ كامو از سرنوشتِ رقم‌خورده‌اش باخبر نیست؟ و اگر هست باید چون كامو معتقد بود كه اینان پیروز و خوشبخت هستند، و چون این باشد زئوس و تمام ‌آسمان برای همیشه شكست‌خورده و «در زنجیر» باقی خواهند ماند.

فهرست منابع و مأخذ
1. ‍PROMÉTHÉE
2. Ferule
3. گریمال، پیر. فرهنگ اساطیر یونان و روم، ترجمه دكتر احمد بهمنش، چاپ چهارم، انتشارات امیركبیر، ١٣٧٨، ص ٧٧٩ - ٧٨٢.
4. كامو، آلبر. انسان طاغی، ترجمه مهبد ایرانی‌طلب، چاپ اول، آبادان، انتشارات پرسش، ١٣٨٢، ص ٩.
5 . شاملو، احمد. مجموعه آثار. دفتر یكم: شعر ابراهیم در آتش. چاپ پنجم. تهران، انتشارات نگاه. ١٣٨٣.
6. Theognie
7. مسكوب، شاهرخ. در اسارت و رهایی انسان، (ضمیمه ترجمه پرومته در زنجیر).
8. پرومته در زنجیر. ترجمه شاهرخ مسكوب.
9 . پیشین.
10 . پیشین.
11 . كامو، آلبر. انسان طاغی. ترجمه مهبد ایرانی‌طلب. ١٣٨٢، ص ١٣.
12 . پیشین، ص ١٦.
13 . مسكوب، شاهره. در اسارت و رهایی انسان.
14 . كات، یان. تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان (تناول خدایان)، ترجمه داوود دانشور/ منصور براهیمی، چاپ اول، تهران، سمت، ١٣٧٧. ص ٤٩ و ٥٠.
15 . پرومته در زنجیر، ترجمه شاهرخ مسكوب.
16 . پیشین.
17 . مسكوب، شاهرخ. در اسارت و رهایی انسان.
18 . كامو، آلبر. انسان طاغی، ترجمه مهبد ایران‌طلب، ١٣٨٢، ص ٢٠.
19 . مسكوب، شاهرخ، در اسارت و رهایی انسان.
20 . شاملو، احمد. مجموعه آثار. دفتر یكم: شعر مرد مصلوب، ١٣٨٣، ص ٩١٩.
21 . كات، یان. تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان، (تناول خدایان)، ١٣٧٧، ص ٥١.
22 . شاملو، احمد. مجموعه آثار. دفتر یكم: شعر مرد مصلوب، ١٣٨٣، ص ٩٢١.
23 . پیشین، ص ٩٢٢.
24 . پیشین، ص ٩٢٢.
25 . پرومته در زنجیر، ترجمه شاهرخ مسكوب.
26 . شاملو، احمد. مجموعه آثار، دفتر یكم: شعر تنها، ١٣٨٣، ص ٣٠٦.
27 . پیشین، ص ٣٠٧.
28 . مسكوب، شاهرخ. در اسارت و رهایی انسان.
29 . پرومته در زنجیر، ترجمه شاهرخ مسكوب.
30 . مسكوب، شاهرخ. در اسارت و رهایی انسان.
31 . پرومته در زنجیر، ترجمه شاهرخ مسكوب.
32 . Carbonarius، اشاره به Carbonan، یك گروه انقلابی ایتالیایی كه در حدود سال ١٨١١ برای ایجاد جمهوری متحد ایتالیا سازمان یافت.
33 . كات، یان. تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان (تناول خدایان)، ١٣٧٧، ص ٥١.
34 . بیكن، هلن. آیسخولوس، ترجمه حسن ملكی، چاپ اول، تهران، انتشارات كهكشان، ١٣٧٥، ص ١١٠.
35 . پرومته در زنجیر، ترجمه شاهرخ مسكوب.
36 . كات، یان. تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان (تناول خدایان). ١٣٧٧، ص ٥٢.
37 . پیشین، ص ٤٨.
38 . پیشین، ص ٥٢ و ٥٣.
39 . بیضایی، بهرام. دیوان نمایش١، برخوانی اژدهاك، چاپ اول، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، ١٣٨٢، ص ١٢.
40 . دورانت، ویلیام جیمز. تاریخ تئاتر، گردآوری و تدوین عباس شادروان، چاپ سوم، تهران، علمی و فرهنگی، ١٣٨٣. ص ٣٧٢ و ٣٧٣.
41 . كات، یان. تفسیری بر تراژدی‌های یونان باستان (تناول خدایان)، ١٣٧٧، ص ٥٣ و ٥٤.
42 . كامو، آلبر. افسانه سیزیف، ترجمه علی صدوقی، م ـ ع ـ سپانلو، چاپ اول، تهران، نشر دنیای نو، ١٣٨٢، ص ١٩٥ و ١٩٦.
43. پیشین، ص ١٩٩.