شاهنامه شامل سه دورﮤ افسانه ‌اي، تاريخي و پهلواني است.

داستان هاي «سياوش» و «بيژن و منيژه» از دورﮤ افسانه اي و داستان هاي «اسكندر- بهرام گور- پيدايش شطرنج» از دورﮤ تاريخي است.

به عقيده من داستان زيبا و جانسوز و عاشقانه ي سياوش يكي از شاهکار شاهنامه محسوب مي شود. شاهنامه‌ای که نام بلند بالاي فردوسی، شاعر زبردست رمانتيسم ايران را با افتخار تا جهان هست تکرار می‌کند. به وضوح پيداست که پر رنگ ترين قسمت شاهنامه، جنگ ايران و توران است. جنگي كه براي انتقام گرفتن از خون سياوش رخ داد تا تاريخ شاهنامه آن را به زيبايي هر چه تمامتر در خود ثبت و ضبط نمايد.

فردوسی عاشق رزم و بزم، شيفته‌ی قد و بازو و شاعر عزم و هنر است. اين شاعر که در هر جا نيرو و زيبايي را همزمان با هم مشاهده مي نمود، نيرومندترين و زيباترين آفريده‌اش رستم را به تصوير مي كشاند. اين پهلوان سيستانی که زاده‌ی الهام فردوسی است، خارق العاده ترين عمليات شاهنامه را به انجام         مي رساند!!... او بزرگ‌ترين اعجاز خود را در ميدان نبرد برای انتقام خون «سياوش» نشان داد.

به عقيده من، سیاوش جزو محبوب ترین قهرمانان شاهنامه است. بی تردید حضور او در کتاب فردوسی رنگ و بوی خاصی به آن کتاب داده است. زندگی و مرگ او در قلم فردوسی چنان زيباست که عدم ‌وجود آن، در شاهنامه به خوبي مشاهده مي گردد. زیستن در پاکی و ماندن بر اصول انسانی از او، نمونه ی انسانی آرمانی ساخته است که نه تنها در زمانهاي مختلف از زيبايي و جذابيت آن كم نمي كند بلكه در هر نسلي و هر زماني آن را به گونه اي ديگر مي بينند.

از طرفی سیاوش در شاهنامه از آن قهرماناني است که در عین جوانی و قدرت قربانی دو دسته ی متخاصم می شود. او را باید در ردیف سهراب و اسفندیار قرار داد که در عین نبرد سخت با دشمنان، از جانب پدر نیز با خشم و ستیز روبه رو می شوند و سرانجام جان را قربانی این ستیز دوگانه می‌کنند.

روایت کنونی از داستان برگردان نظم به نثر نمي باشد، چرا كه این موضوع از جاذبه های شعر فردوسی می كاهد و آن را به متنی معمولی تبديل مي كند، در این جريان با استفاده از تکنیک داستان نویسی روز، نگارنده بر آن است تا روایتی در خور مردم امروز ارائه دهد و در این میان وفادار به داستان فردوسی نیز باشد.

رمان سیاوش که اکنون در اختیار خوانندگان است، سرآغاز طرحی است که تمامی داستان های بخش اساطیر و پهلوانی شاهنامه را در برمی گیرد. در اين جا سئوالي مطرح مي شود كه چرا فقط بخش اساطيري و پهلواني شاهنامه را در بر مي گيرد و نه تمام آن را؟ به اعتقاد نگارنده جلوه‌های ادبی و هنری فردوسی در این دو بخش خلاصه گرديده است و در بخش تاریخی به دلیل دستبرد راویان عصر ساسانی در متن روایت‌ها و نیز وجود منابع ديگري می توان از آن بخش صرف نظر کرد.

داستان سودابه و سياوش داستانی‌ست عاشقانه. عشقی زلال و بی‌پروا، که چون زبانه ‌کشد، آتش در جان و دل جهانيان مي افكند.

"سودابه شاه‌بانوی عشق است. سودازده‌ی جان و تن است. سراپا شور و شورش است. در هنگامه‌ی خنجرها و زخم‌ها، دشنه و دش‌نام و دشمنی، چونان بارانی از عشق می‌بارد و خنجرداران و دشمن‌خويان کمند گيسويش را بر دم اسبان کينه می‌بندند و مرمر سينه‌ی عاشق‌اش را به تازيانه‌ی دش‌نام و دشنه می‌شکافند.

سودابه شاه‌بانوی سوداهاست. بانوی آب‌هاست. زيبا و هوش‌يار است. دخت زيبای شاه هاماوران است. مانند تهمينه که دخت شاه سمنگان است. مانند رودابه که دخت شاه کابل است. همه‌ی زنان عاشق و گستاخ از سرزمين بيگانه، تا بسرايند که عشق مرز نمی‌شناسد.

نام کی کاووس در اوستا کی اوسن يا کوی اوسذن است که بخش نخست آن، واژه‌ی کی، برابر با شاه و هم‌چنين کوه است و بخش دوم (اوسن) برابر با آرزو يا خورسندی‌ست. اين نام در پهلوی به کی اوس دگرگون می‌شود و دوباره در فارسی به کی کاووس دگرگون می‌گردد. پس کی کاووس شاه آرزوها و کوه آرزوهاست و سودابه نيز شاه‌بانوی آرزوها و سوداهاست.

کی کاووس از پادشاهان اساطيری ايران و از سلسله‌ی کيان است. (کيانيان که همه از کی يا شاه نام گرفته‌اند و کی همان کوه است و اين شاهان همه از کوه آمده‌اند، چونان کيومرس که کی مرد يا کوه مرد يا کوه‌زاد است.) در اوستا از او به عنوان پادشاهی مقتدر و فره‌مند ياد شده که بر فراز البرز، هزار اسب و هزار گاو و ده‌هزار گوسفند قربانی کرد. از ايزدبانو ناهيد خواست که او را تواناترين و پيروزمندترين شهريار روی زمين کند. ناهيد فرشته‌ی نگه‌بان آب آرزوی او را برآورد و کی کاووس بر هفت کشور و ديوان و آدميان شاهی يافت. سپس بر فراز البرز هفت کاخ بلند برآورد: يکی از زر، دو از سيم، دو از پولاد و دو از آبگينه. هر کس از ضعف پيری به رنج بود چون بدان کاخ‌ها می‌رفت جوان پانزده ساله می‌شد."1

همه ي ما مي دانيم كه کاووس در دوران پادشاهی خود بارها برای رسيدن به آرزوهای دست‌نيافتنی‌اش   برمی‌خيزد. در مرحله ي اول رامش‌گری از مازندران با توصيف زيبايی‌های آن منطقه حس زيبايي دوستانه  او را برانگيخت که به آن ديار لشکر کشد و در اين لشكر كشي هشدار بزرگان و پيران او را از ادامه ي راه باز نداشت و زماني كه به آنجا رسيد شاه مازندران ديو سپيد را جهت در هم شكستن سپاه كاووس فراخواند و سران لشكر را كور نمودند.

پس از روانه شدن زال فرزند رستم، به نبرد مازندران، رستم هفت خان را با پيروزی در هم شكست و با کشتن ديو سپيد، کاووس و سران سپاه را از زندان ديوان مازندران رها نمود.

و پس از آن کی کاووس به جنگ شاه هاماوران رفت گه در پي شكست او از دخترش خواستگاري نمود ولي اين دفعه فريب خورده و اسير شاه هاماوران مي شود و دوباره كمك رستم باعث رهانيدن او از دست دشمن شد. در مرحله ي بعدي تلاش ابليس براي فريب دادن كي كاووس را نبايد فراموش كرد. او ديوی را واداشت تا با زبان چرب و نرمش كي كاووس را براي به دست آوردن آسمان تشويق نمايد. و بار ديگر كي كاووس فريب مي خورد. چهار بچه عقاب را از آشيانه مادر دزديد و گوشت قرمز به آنها خورانيد تا بزرگ و نيرومند شدند. آن‌ها را به چهار طرف تختی زيبا بست که در چهار گوشه‌ی آن بر سر نيزه‌های بلند ران‌های کباب شده گذاشته بود. عقاب‌ها به فكر اينكه با بال زدن مي توانند به گوشت برسند به سوی آسمان پرواز كردند. اما بعد از لحظاتي كه رسيدن به گوشت را امري دست نايافتني ديدند از پرواز خسته شده و به شهر آمل در مازندران فرو افتادند. پهلوانان ايرانی، رستم، گيو و گودرز دوباره لشکر کشيدند و کی‌کاووس را به پای‌تخت باز گرداندند.

کاووس شاه را در دل آرزوهاست. وی نماد فزون‌طلبی و رؤياهای بلند بالاي انسانی‌ست. او آميزه‌‌اي از رؤيا و قدرت است. دو خصلت آشتی‌ناپذير كه عاشقان در خيال خود رؤيا می‌بينند و کين‌جويان قدرت. آرزوها و رؤياهايی که می‌تواند انسان را تباه‌ سازد. در كل «کی» به معني شاه و «کاووس يعنی آرزو».  

در اين ميان سه آرزوی بزرگ را در كار كاووس مشاهده مي كنيم:

در اسطوره‌ی يوسف و زليخا و اسطوره‌ی فدر "هيپوليت پسر تزه که فدر عاشق‌ او است"1 نيز زنی دل‌باخته‌ی ناپسری خويش می‌شود، كه از زندگی آنان افسانه‌هايي ساخته می‌شود كه در آن نام زليخا و فدر به زيبايي می‌درخشد. ولي در ميان اين همه افسانه، سودابه خوار شمرده می‌شود. دليلش چيست؟ چرا او بايد خوار شمرده شود؟ گناه سودابه چيست و اصلا گناه چيست؟ سودابه دختر شاه هاماوران است. كاووس در پى لشكرکشى به هاماوران و فتح آن است. فرستادگانى از جانب پادشاه هاماوران به نزد او مي روند و گنج فراوان نثارش می‌كنند و از زيبايى حسرت انگيز ‏ سودابه، با او سخن به ميان مي آورند. وصفی که در ادبيات ما بي نظير و شايد بهتر باشد بگويم كم نظير است. ر اينجا با توصيفي بر خورد داريم كه از منظر زيباشناسی و زبان شناسي در مرتبه ي عالی قرار دارد و پس كاووس ناديده دل به سودابه می‌بازد.

 بنابراين پيك را به نزد شاه هاماوران مي فرستد و به او پيغام مي دهد كه به رسم آشتى دختر او را به همسري بر مي گزيند.

پيك به نزد شاه رفته و حكايت را با او باز گو مي كند. شاه آشفته و عصباني می‌ شود، زيرا كه سودابه تنها دخترش مي باشد و قصد ندارد كه او را به دشمن خود بدهد و از طرف ديگر قدرت پيكار و جنگ با كاووس را ندارد.

 سودابه را فرا می‌خواند و از او راه چاره مي خواهد. سودابه پاسخ مي دهد كه ‏كاووس شاه جهان است و هم‌سرى او آرزوست. با چنين شرايطي سودابه همسر كاووس مي شود. اما شاه هاماوران هنوز كينه‌ی كی كاووس را در دل دارد و با حيله او را به دام مي اندازد. در اين راه تمام هم قطارانش نيز به بند كشيده     مي شوند و همه ي آنها را در دژي در بالاي كوه زنداني مي كند. به محض شنيدن خبر از سوي سودابه فرياد عشق بر مي آورد و جامه خود را بر تن می‌درد، موهاي خود را چنگ مي زند و شيون می‌كند. بر عليه پدر و سلطنت قيام مي كند و به نزد همسر خود می‌رود تا او را ياري گردد.

 بالاخره كی‌كاووس آزاد می‌شود و سودابه به عنوان همسر وفادار كاووس به خاطر عشق و علاقه ي به او چشم از وطن و پدر مي شويد و حتي در اين راه اسارت و زندان را به جان و دل پذيرا مي باشد تا در كنار شوى خود يعني كاووس باشد.

كاووس همسرى را برگزيده است كه پسرى به او می‌دهد به نام سياوش كه تربيت او را به عهده رستم گذاشته مي شود - در فصل هاي بعدي چند و چون آن مفصلا مورد بحث قرار گرفته است – و هنگامى كه جوانى رشيد می‌گردد آهنگ ديدار پدر را مي‌نوازد. و درست همين جاست كه سر و كله ي سودابه ناگهان پديدار مي شود. اما اين بار سودابه‌‏يى ديگراست كه فردوسي در سه بيت و بی‌مقدمه او را به مخاطب نشان مي دهد. كه از در وارد می‌ شود و با اولين نگاه دل و دين خود را به سياوش مي بازد. او را به شبستان‌اش دعوت مي كند.

اما در اين مدت چه به سر سودابه و كاووس آمده است در شاهنامه مطلبي نيامده است؟ فردوسی در اين داستان از بيرون به قضايا نگاه می کند و هرچه را در برخورد با سودابه پيش می‌آيد را به گردن کاووس می‌اندازد و خود تنها به روايت اين داستان شوم می‌پردازد.

"يکی داستان است پر آب چشم

دل نازک از رستم آيد به خشم"1

تمامي هدف داستان سياوش اين است كه اين شاهزاده‌ی ايرانی را نماد صلح معرفي نمايد و به انساني ستمديده بدل سازد و از همين رو ناچار به خوار دانستن سودابه مي باشيم. از اين پس با پايان داستان عاشقانه‌ی سودابه و کاووس روبرو مي شويم و به داستان سياوش و سودابه، وارد مي شويم كه در اين زمينه هم در فصل هاي بعد صحبت به ميان آمده است. اما در اين ميان داستان‌ها اتفاق افتاده است.

کاووس بسيار پير شده است. او تبديل به انسانی خودکامه گرديده است و بلندپروازي‌اش به پايان رسيده.  به شاهی تبديل شده که «همه کارش از ديگري بدتر است.» آيا او سودابه را از ياد برده است؟ آيا سودابه از ياد رفته است؟ اما سودابه زيبا و تنها است و در كنار او جواني زيبا و خوب روي به نام سياوش را داريم.

پس سودابه دل به او می‌بندد. سئوالات متعددي در ذهن مخاطب پيش مي آيد از جمله: چرا دل نبندد؟ مگر چه گناهي دارد يا مرتكب شده است؟ مگر ما در همين شاهنامه شاهد ازدواج پدران و دختران نيستيم؟ نه!!! مشكل از جاي ديگر آب مي خورد. به حريم شخصي افراد دارد تجاوز مي شود. آن هم نه فرد عادي بلكه شاه. آري. به حريم شاه تجاوز شده است.

سياوش از اين خبر آشفته مي شود و به شبستان او نمی‌رود. ولي سودابه دست بردار نيست و پس از آن راهى نمی‌بيند به‌جز فريب. سودابه، دختر شجاع شاه هاماوران است كه با جسارت همه ي فرستادگان پدر  پدر را براي دفاع از شوهر خود «سگ» خطاب می‌كند، اينك در قالب زنى فريب‌كار ظاهر می‌شود. نزد شاه مي رود تا سياوش را به بهانه‌ی ديدن خواهرانش - كه در آرزوى ديدن او بی‌قرارند - به شبستان فرستد. كاووس نيز از سياوش درخواست مي كند تا به ديدن خواهرانش رود شايد دل آنها به ديدن او آرام شود. سياوش كه می‌داند اين‌ها ترفند ديگرى از جانب سودابه است، خودداری می‌کند زيرا مي داند كه او زني هشيار و بد گمان مي باشد. اما در برابر فرمان پدر سر فرود می‌آورد و به شبستان می‌رود. شبستان شاه مانند بهشتی مي ماند كه  بر زمين قرار دارد. همه آواز خوانان و رامش‌گران و ماه‌‌رويان آراسته و پيراسته به پيشواز سياوش می آيند و نقل و نبات شيريني بر سر و رويش مي ريزند.

"شبستان بهشتى بد آراسته

پر از خوب‌رويان و پر خواسته"1

 در آن بهشت زرين، سودابه‌ی زيبا چهر‌، همچون آفتاب تابان با گيسوان بلند و سياه و ابروان كمان، بر تختى زرين نشسته است. سودابه خرامان از تخت فرود می‌آيد و سياوش را تنگ در بر می‌گيرد و شروع به بوييدن و بوسيدن تن و روي او مي كند. اما سياوش حيران و گريزان به سمت پدر مي شتابد. و سودابه كه بار ديگر تيرش به سنگ كمانه كرده است با ترفندی ديگر وارد عمل مي شود. (واقعا كه سودابه عاشق گشته است) اين بار از پادشاه درخواست مي كند تا سياوش بار ديگر به شبستان بيايد و از ميان دختران همسرى برگزيند. سياوش بار ديگر به شبستان می‌رود. اين بار سودابه خود دختران را می‌آرايد و بر تخت در كنارشان تنگ می‌نشيند و از سياوش می‌خواهد كه از آنان يكى را برگزيند. سياوش كه نمی‌خواهد از هاماوران همسر گزيند، سكوت می‌كند. در آن ميان سودابه پرده حيا را كنار مي زند و آن زيبا روي، با مهر و عطوفت از سياوش می‌خواهد كه با او هم پيمان شود. در ظاهر دخترى را انتخاب نمايد ولي  بعد از درگذشت همسرش در كنار او باشد. شاه‌بانوی زيبا و سودايی، با بی‌پروايى، تن و جان خود را برابر سياوش می‌نهد. او را تنگ در آغوش می‌كشد و بر رخ‌اش بوسه می‌زند.

 اين بار سياوش سعي بر آن دارد تا به نرمى او را آرام كند و اين غفلت را نقطه‌ی پايانی دهد كه پشيماني سودي در بر نخواهد داشت، اما سودابه از پاى نمی‌نشيند. ديدار سياوش سودای جوانی در جانش افکنده است. آتش در تن و جانش انداخته است. بر آن است كه اگر اين بار سياوش استقامت كند، كمر به نابودی‌اش بندد. در بر خويش می‌خواند، به او وعده‌ی گنج و جاه می‌دهد. حاضر است دخترش را به هم‌سرى او در آورد، از عشقش به او می‌گويد، از زيبايى و بر و بالايش سخن می‌گويد و سرانجام تهديدش می‌كند كه اگر از دستور او سرپيچي كند و درد او را درمان نسازد، روزگارش را تيره و پادشاهى را بر او تباه مي كند. سياوش به هيچ وجه به اين كار تن در نمی‌دهد.

 نبرد براى نابودى سياوش آغاز می‌شود. سودابه‌ی ناكام، که جان و جهان‌اش را سياوش به آتش کشيده است، براي انتقام از سرپيچی‌ دستورات او جامه خود را می‌درد، چهره‏ با ناخن می‌خراشد تا سياوش را متهم كند. سودابه حتي زن ساحرى را وادار می‌كند كه فرزندان دوقلويى را كه در شكم دارد سقط كند تا شاه گمان كند كه سودابه آبستن بوده است و سياوش باعث سقط فرزندان او گشته است. آري! تمامى ترفندهاى سودابه بی‌اثر مانده است و هر بار بی‌گناهى سياوش بر همگان آشكار می‌گردد، اين بار او را به آزمون آتش می‌سپارند. اين بار نيز سياوش پيروز و سربلند بيرون می‌آيد. داستان بر آتش رفتن سياوش، نمونه‌های ديگری در اساطير جهان نيز دارد. پس از اثبات بی‌گناهی، سياوش از شاه می‌خواهد كه سودابه را ببخشد و خود به توران می‌شتابد. گذر سياوش از آتش در فصلهاي بعدي همين دفتر مفصل توضيح داده شده است.

ما در شاهنامه با دو سودابه روبه رو مي شويم: يكى دخت شاه هاماوران كه باهوش، صاحب‏نظر، فداكار و شجاع است و براى همسرش پشت پا به پدر، وطن و آزادی‌اش می‌زند، مرگ و اسارت را به جان می‌خرد تا غمگسار شويش شود، و ديگرى سودابه‏يی‌ سودازده و بی‌پروا. در شاهنامه و در افكار عامه بيش‌تر به اين جنبه‌ی شخصيت سودابه پرداخته شده است. دو سودابه که يکديگر را کامل می‌کنند. يکی آن سودابه که دل در مهر و عشق کاووس دارد.

و ديگری آن سودابه که بر سياوش دل می‌بندد. آيا سودابه عاشق سياوش است يا هوسی تند به سراغ او آمده است؟ آيا واقعا تا اين اندازه اين هوس يا عشق شوم است که به رستم اجازه می‌دهد که به کاخ شاه بتازد و گيسوی وی در خون کشد؟

فردوسی در اين ميان چه می‌گويد؟ آيا به راحتي از اين داستان مي گذرد؟ به ظاهر كه فردوسي از گناه  سودابه می‌گذرد و ما را شادمانه با رستم همراه مي كند تا در وجود خود خون سودابه را بريزيم و اين چنين مي كند رستم. و آن گاه بر مزار سياوش به گريه و سوگ بنشينيم!

در ادامه گفته مي شود كه در مرگ سياوش سودابه گناهی نداشت چرا كه اگر سودابه نبود او مي بايست به توران می‌رفت و کشته می‌شد. سياوش ساليان دراز پس از اين ماجرا، در توران زيست و ازدواج کرد و به سبب حسادت گرسيوز کشته شد.



1 -  فدر (Phedr) تراژدي راسين (Racine) نمايشنامه‌نويس قرن هفدهم فرانسه است كه در سال 1677 به رشتة تحرير درآمد. اين حكايت در يونان قديم رخ مي‌دهد و ماجراي عشق فدر، همسر تزه امپراتور يونان، به پسرخوانده‌اش هيپوليت است.

 

1 – شاهنامه فردوسي، ص 111.

1 – همان، ص 113.